و اما سیب... (ساقی)
من آن بیدار
و آن بیدار
و آن بیدار...
منم کوچ پرستو
منم روح شقایق
منم حق
یا که حق من
- نفهمیدم
که منصور از سر عشقش
چنین یکدنده و بی خویشتن گفت آنچه را باید
و یا کفرش
ز راه رهزنی او را چنین می داشت-
من آن رندم و یا ساقی
من آن شوخم و یا...
باقی نگویم چون که گوشی نیست
هوشی نیست...
چه رنگم من
به رنگ آسمانم
یا زمین
یا نور
بیا ای بهترین رویای خاموشم
بیا ای همنشین پابرهنه
وی بدون پایپوشم
مرا دریاب
به من گو آنچه را خواهی
مرا از پای تا سر
تمامی گوش خواهی یافت
هوش خواهی یافت
"تو را من چشم در راهم"
و اما من...
هان چه گفتی تو؟!
من که هستم من؟!
نیک گویم؟
فاش گویم؟
حوصله داری؟
من نه آن رندم نه آن ساقی
من دگر تا هست دنیا نیک خواهم ماند
باقی
من نه آن سبزم که گردد زرد
من نه آن وجدان بیدارم
که گردد همنشین با درد
من چراغم
من فروغم
من چناچون سالیان رفته بیزار از دروغم
گاه گفتی کز تو دوری چون گزینم
گاه گفتی که چه سازم با چنین روح حزینم
لیک دانی که من پاسخ ندارم
چون بگویم زندگی را صبر باید صبر
من که خود بی تاب و نشکیبم
من که خود تنها به امّید یکی سیبم
اما
نه آن سیبی که آدم را و حوا را
به جرم نارسیده چیدنش
- و یا شاید رسیده
چه فرقی می کند
وقتی که گفتندم نخور
نباید خورد-
به جرم چیدنش فرمود حق
بیرون شوید از خلد من بیرون
چنان سیبی نمی خواهم
چنان سیبی نمی خواهم.
و اما سیب
و اما سیب
و اما سیب...
وقتی صحبت از قرار میشه آدم یاد یک مکان و زمانی میافته که باید به موقع و دقیق اونجا حاضر باشه تا به هدفی خاص برسه. دارم فکر میکنم حالا که این قرار را گذاشتیم هدفمون چی باید باشه؟ مطالبمون را نقد کنیم؟ به روز باشیم؟ در فضایی امن و راحت تبادل نظر کنیم؟ از تجربیات هم استفاده کنیم...؟ آره تمام اینها قرار ما هست ولی قرار ما ختم به همین چند تا موضوع سطحی نمیشه. قرار ما صحبت از این میکنه که اگر دستی از یک دوست، گلی از یک باغ، قلبی از یک شیشه شکست که ما با اون چند سال توی یک مکان بودیم، همه با هم ترمیمش کنیم ونذاریم اینقدر شکسته بمونه تا خاک بشه.