بيسكويت سوخته...................!!! (م.محمودي-جغرافيا و برنامه ريزي شهري 88)

زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم
آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد
و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در
سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.
اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید  آن را پیش خودتان نگهدارید.
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

 

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست

شاد کردن است

زندگی قهقهه نیست

لبخند است


کنفسیوس حکیم با شاگردانش از صحرایی می گذشت، در بیابان زنی را بر گوری گریان دید از شاگردی خواست تا حال زن را بپرسد.

زن گفت: این گور پدر شوهر من است، ببرهای وحشی که در این سرزمین فراوانند، او را شکستند و خورند.

شاگرد به گوری دیگر اشاره کرد زن گفت: این گور شوهر من است که در این سرزمین به کار زراعت مشغول بود او را نیز ببری درید.

شاگرد گوری دیگر را نشان داد؛ زن گفت: این گور پسر من است، سرنوشت او نیز چنان بود که سرنوشت پدر و پدربزرگش و این گور آخرین از آن برادر من است که به چنگال ببری دیگر دریده شده است

شاگرد باز آمد و آنچه شنیده بود به استاد گفت. استاد خواست تا از زن بپرسد که با این احوال چرا اینجا را ترک نمی کند و به سرزمین دیگر نمی کوچد، سرزمینی که خالی از این همه ببر باشد.

زن پاسخ می دهد: حکومت این سرزمین عـــادل است، این است دلیل ماندنم.

و کنفسیوس جمله ای می گوید که در تاریخ و فرهنگ ها و اندیشه ها ، بسیارپر ارزش است:

شاگردان من بیاد داشته باشید، "حکومت ستمکار" از "ببر" وحشــــــــــی تر است.

 دکتر شریعتی ، تاریخ ادیان،درس پنجم14، خرداد