شب نامه(ف.سرخوش)
و اکنون من: دانشجوی زبان و ادبیات فارسی٬ حتی اگر شده یکه و تنها اعتراض دارم... به تمام این سفسطه ها و مغلطه ها اعتراض دارم.
اینکه هر چه گفتیم، گفتید خودتان، یعنی نقض تمام گفته های خود شما اساتید،یعنی هر آن چه گفتید و شنیدیم شعاری بیش نبود،یعنی خط بطلانی به داستان خضرو سالکی که در منطق الطیر زیر گوشمان زمزمه کردید،یعنی افسانه بود هر چه سر مثنوی دیکته مان کردید که راه طریقت بی راهبر طی نمی شود.
یعنی دروغ محض بود حافظی که به خوردمان دادید :طی این مرحله بی همرهی خضر مکن.
یعنی بهترین مثال عالم بی عمل...
و باور نمی کنم اگر بگویید که مسیر تحصیل نوعی طریقت نیست ، و باور نمی کنم که در این راه سالک نیستیم ،و باور نمی کنم که معلم و استاد در قبال ما هیچ وظیفه ای ندارند.
من به تمام این شکست های تحمیل شده اعتراض دارم...
و می دانم که اعتراضم چون هزاران اعتراض دیگر که در هر شماره از نشریه ای در دانشگاه به چشم می خورد، نشنیده در بطن خویش خفه می شود اما باور کنید که سکوت از مرز گذشته است.مشت مشت سکوت که روی هم بگذاریم آخر فریاد می شود،هیاهو می شود ،انفجار می شود.
آخر یکی نیست بگوید که اگر به خودمان بود دیگر چه نیازی به تاسیس دانشگاه! چه نیازی به این همه هزینه کردن! این قدر که پول خرج دانشگاه ها و فضای سبز آن ها می شود اگر هزینه ی تیم اسکیت روی آبمان می کردند(!) تا به حال ششصد جام جهانی (!) گرفته بودیم.![]()
اگر به خودمان بود ،که هر نفر به ازای 2 هزار تومان ناقابل در هر سال می توانست از بهترین کتابخانه های کشور استفاده کند و با خواندن چند کتاب ،دکترو مهندس و معلم و استاد بشود.
سرمایه داران محترم کشور که قدرت خرید کتاب های تخصصی را داشتند ؛ فیلسوفی،نویسنده ای،محققی،پژوهشگری٬ چیزی می شدند.
پس دیگر چه نیازی به دانشگاه و تحصیلات عالیه و مدرک وهزار دردسر دیگر؟!
به خدا بوی سوختن دلم تمام اتاقم را در بر می گیرد وقتی یاد دوران دبیرستان می کنم و به خاطر می آورم که صبح تا شب،شب تا صبح درس می خواندم فقط به عشق دانشگاه! و آن هم نه هر دانشگاهی!که فقط دانشگاه فردوسی مشهد، قطب ادبیات کشور!!!
چه خیال ها در سر می پروراندیم! چه فکرها که نداشتیم! گفتیم این جا دانش ادبی مان سر به ثریا می زند! گفتیم پیروی راستین مکتب شریعتی می شویم در دانشکده ی خودش!
و چه دیر فهمیدم جمله ی معلم ادبیات دبیرستانم را که در جواب تمام رویا هایم از دانشگاه گفتند:
"از ادبیات دانشگاه برای خودت کاخ نساز که تا چشم باز می کنی، می بینی کوخ نشین شده ای!!! "
به خدا دبیرستان بیشتر سرمان می شد تا اکنون(!) انگار نشسته ایم و به اضمحلال دانشمان می نگریم!!! انگار که قامت تمام آرمان هایمان در مقابلمان آب می شود!
و استادم!شما را به خدا نگویید خودتان!
همین سعدی که اکنون با بی میلی و فقط از سر نمره اشعارش را شخم می زنیم، زمانی به مدد تدریس معلم دبیرستانمان پایش اشک می ریختیم!
حافظی که 90 دقیقه فقط باید چون مکتبی های قدیم دیکته بنویسیم، آن جا چه با شور و شوق به کنه اش پی می بردیم!
چقدر معلمانمان برای دروس عروض و قافیه و آرایه های ادبی ،گرد تخته خوردند و پوستشان زمخت شد!
چقدر اعصابشان درگیر سوال های ما شد ؛تا از ما وطواط و جرجانی بسازند و ما هم چه خوب می فهمیدیم تمام مباحث را! یادم است که آن موقع ها عروض برایم چون اشعار سهراب شیرین بود اما اکنون عروض را معادل فیزیک می دانم و از آن فراری ام!
استادی که دم از بلاغت و فصاحت واقتضای حال مخاطب می زند، نیامده به انتهای کلاس می رود و همان جا می نشیند و درس میدهد و یکی نیست بگوید آخر ای نازنین استادم!مگر نه این که یکی از راه های انتقال مفاهیم از گوینده به شنونده دیدن عکس العمل های روی ماه شماست نسبت به هر جمله٬ مگر نه این که لب خوانی تفهیم مطالب را دو برابر می کند٬ پس چرا تعلیمات خودتان را نقض می کنید؟!!!
چرا برای درسی چون بیان که نیاز به حداقل دو سوال،دو تمرین،دو نمونه روی تخته دارد،استاد از پشت صندلی اش تکان نمی خورد و فقط آن چه را روی کتاب نوشته است، برایمان می خواند؟!!!
شما خودتان را جای ما بگذارید،برای چنین شیوه ی تدریسی ،جز برای تراژدی حضور و غیاب سر کلاس حاضر می شدید؟؟؟!!!
قرآن هیچ کجای نظام آموزشی جایی ندارد! از کلاس اول ابتدایی بگیرید تا دکترای کشور!
از زنگ های قرآن، نقاشی هایم به یادم مانده و دور هم نشینی های دوستانه و معلمی که پشت میزش بافتنی می کرد...آن وقت٬ زمانی که قرآن خواندنمان ضعیف است، متهممان می کنید به این که مسلمانی مان زیر سوال است؟!
استاد عزیزم که در فکر انقلاب ادبی هستید تا روخوانی قرآنمان را درست کنید! به خدا یک جلسه ی 10 دقیقه ای هیچ کس را عبدالباسط نمی کند٬ مادامی که این انقلاب از بن و ریشه ی نظام آموزشی نباشد!
قرآن بماند، علم رایانه را چه بگوییم؟!
تا به حال شده به بی سوادی اکثریت رشته های علوم انسانی در علم کامپیوتر توجه کنید؟! می دانید اغلب افراد رشته های انسانی جز تایپ کردن و فیلم دیدن و دانلود موسیقی چیزی از کامپیوتر سر در نمی آورند؟! این را هم لابد خودمان باید پی بگیریم؟! اما می دانید هزینه ی کلاس های کامپیوتر چقدر است؟!
آخر یکی نیست بگوید این یکی ،دیگر شخصی نیست که به دین و ایمانمان ربط داشته باشد که موسی به دین خود ، عیسی به دین خود!
این دیگر به پیشرفت سطح علمی جوانان کشور ربط دارد ، به توسعه ی کشور ربط دارد ، به سند چشم انداز 20 ساله ربط دارد، و این یعنی مسئولان باید فکری بیاندیشند!
واقعا نمی شود به اندازه ی 4 واحد، نه ، 2واحد ناقابل مبانی کامپیوتر برای تمام رشته ها، تمام ورودی ها و تمام سطوح آموزشی اجرا شود؟!
البته بماند که چگونگی اجرا هم مهم است...! فی المثل اگر کامپیوتر هم فقط به 90 دقیقه جزوه نوشتن و تئوری کار کردن محض ختم شود همان بهترکه بی سواد بمانیم!!! آخر سر درس زبان انگلیسی تجربه کردیم؛ 90 دقیقه فقط دیکته ی ترجمه (!) وبماند که با این شیوه ی تدریس توقع تافل از دانشجو می رود!!!
و بماند تحقیق های اجباری لوسمان که هیچ انگیزه ای برایشان نیست، جز نمره ای که تازه آن هم اغلب داده نمی شود- چرا که دانشجو وظیفه اش بوده که تحقیق کند - !!!
بسی حرف نگفته ماند و بسی درد بی درمان!
مثلا نگفتم که جزوه ها همان جزوات 10 سال پیش اساتید است که از اول ترم خیلی راحت می شود از سال بالایی ها به دست آورد! – و چه فاجعه ای از این سترگ تر که علم تهوّع زده را به خورد دانشجو دهند! –
یا مثلا نگفتم که استاد فلان درس وقتی به تمرینات می رسد انگار که تازه آن تمارین را دیده باشد٬ به بهانه ی جستجوی خود دانشجو ،ماهرانه از تمرین می گذرد!!!
یا حتی یادم رفت بگویم اغلب شرح اشعاری که به ما دیکته می کنند از روی کتبی است که خب خودمان هم می توانیم تهیه شان کنیم و بخوانیم و امتحان دهیم، دیگر چه نیازی به کلاس آمدن؟!!!
تازه یادم نبود بگویم اوج ابتکار در تدریس ،می شود پاور پوینت که باز هم همان روخوانی و دیکته است و بس!!!
به خدا دلمان لک زده برای با شور حافظ خواندن ! برای با غیرت شاهنامه خواندن ! با برای با عشق مولوی خواندن! برای کنجکاوانه عروض دانستن ! برای پرسش گرانه استعاره فهمیدن! به خدا دلمان برای شخم زدن کتاب تنگ شده وقتی در دبیرستان یک حکایت گلستان را که می خواندیم آرایه و عروض و لغت و دستور و ویرایش و مفهوم و داستان را همه یک جا کار می کردیم و به نوعی تمرین دروس دیگر هم بود، وچه خوب در حافظه ی بلند مدتمان ثبت می شد! – که خدایشان خیر دهاد آن معلمین بی نظیرمان را –
و چقدر دلم کباب می شود وقتی می بینم 4 سال پایه ام را این قدر سست و ضعیف بار می آورند و ناگهان در 2-3 سال ارشد قدر یک پروفسور و فیلسوف و ادیب جهانی از من دانشجو انتظار دارند! انگار که کودکی 9 ساله را از کلاس سوم دبستان ببرند کنار دانشجوی سال آخر ریاضی تهران و بگویند این معادله ی 999مجهولی را حل کن!!!
خود که مخ نیستم اما تازه فهمیدم داستان فرار مغز ها را ....
از ما که گذشت اما شما را به خدا به فکر نسل بعد از ما باشید!
...
هنوز هم می دانم اعتراضم نشنیده خاموش خواهد شد اما به پایان رساندمش !
هنوز خیلی نگفته ها مانده اما بماند ...
سربسته نوشتم و هنوز دلم خون است اما بماند...
می ترسم شرمنده ی آزادی بیان فضای علمی شوم، پس بماند...
تنها می گویم : یا محول الحول ولأحوال!
حوّل حال نظام آموزشی ما إلی أحسن الحال...
وقتی صحبت از قرار میشه آدم یاد یک مکان و زمانی میافته که باید به موقع و دقیق اونجا حاضر باشه تا به هدفی خاص برسه. دارم فکر میکنم حالا که این قرار را گذاشتیم هدفمون چی باید باشه؟ مطالبمون را نقد کنیم؟ به روز باشیم؟ در فضایی امن و راحت تبادل نظر کنیم؟ از تجربیات هم استفاده کنیم...؟ آره تمام اینها قرار ما هست ولی قرار ما ختم به همین چند تا موضوع سطحی نمیشه. قرار ما صحبت از این میکنه که اگر دستی از یک دوست، گلی از یک باغ، قلبی از یک شیشه شکست که ما با اون چند سال توی یک مکان بودیم، همه با هم ترمیمش کنیم ونذاریم اینقدر شکسته بمونه تا خاک بشه.